تبليغاتX
تکرار یک نگاه

ااین هم سه غزل تازه

نقد را فراموش نکنید دوستان!

 

 

از خواب هاي خسته كه بيدار ميشوم

باجرعه هاي تازه گي تكرار مي شوم

وقتي نگاه مضطربم سوي پنجره است

ناگاه دقيق ، ساعت ديوار مي شوم

چيزي گذشته است دقيقا ، هشت سي است

از چاي سبزو دشلمه بيزار ميشوم

بعد از هزار فحش و لعنت به زندگي

بنشسته پشت ميز و خودم كار ميشوم

مشغول كار هاي عقب مانده و جديد

از هر چه روز مره گي بيزار ميشوم

بعدی دو چت و خواندن كامنت هاي تو

بنشسته پشت ميزوخودم كار ميشوم

 **************

تصورات عجيبي گرفته ذهن مرا

و خاطرات قريبي گرفته ذهن مرا

ناگفته ها همه گي از نگاه تو پيداست

كه چشم هاي غريبي گرفته ذهن مرا

من از فراز خيال توخوب فهميدم

كه چي فراز ونشيبي گرفته ذهن مرا

هميشه در همه جا دست من به سوي تو بود

ولي نشان صليبي گرفته ذهن مرا

تفكرات من از ازدحام تو پر شد

خداي من چه فريبي گرفته ذهن مرا

 **********

جاده شلوغ بود هوا انفجار كرد

شايد كسي به شهر دلم انتحار كرد

شايد صداي گريه يك كودك نحيف

در گوش باد پيچ زد و انتشار كرد

ساجق مي فروشم و سيگار مي خري

با بوي خون چگونه تواني خمار كرد؟

جاده شلوغ ،دود،صدا،تك تتک تتک

كودک بدون بسته ساجق فرار كرد

حالا كنار كوچه و بازار بوي خون

مردي كنار جاده خودش انفجار كرد

 

+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم بهمن 1390ساعت 12:59  توسط ویدا شریفی  | 

امشب به خیال و فکر تو درگیرم
یعنی که به خواب های تو تعبیرم
در گوشه ذهن من مجسم میشی
وقتی که تو نیستی ،چه قدر دلگیرم
+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم آذر 1390ساعت 9:54  توسط ویدا شریفی  | 

این هم یک شعر جدید

عزیزان! منتظر نظرات شمایم .

 

 

تو نیستی و باز دلم تنگ میشود

تو زنگ میزنی به دلم جنگ میشود

تو قصه میکنی و دلم غصه میخورد

وقتی که شب بخیر تو آهنگ میشود

تو خواب میشوی و مه بیدار منتظر

در ساعتی که ثانیه ها لنگ میشود

تا صبحدم نگاه من استاده پشت در

آیا دلش برای دلم تنگ میشود؟؟؟؟؟؟

+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم تیر 1390ساعت 9:11  توسط ویدا شریفی  | 

بوي پياز داغ گرفته لباس من

يك كاسه آب سوخت كجا شد حواس من

بازم كه سوخت گفته تكرار مادرم:

فكرت كجاست دخترك آس وپاس من

مادر مرا ببخش همين بار آخر است

بخشش زمادر است وبه دل هي سپاس من

بعد از نماز شام به خود آمدم نگو

تكرار حرف مادر و هي التماس من

+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم خرداد 1390ساعت 10:13  توسط ویدا شریفی  | 

از میان حلقه حلقه چشم هایم منتظر 

منتظر با خود به جنگ حتی صدایم منتظر

مینشینی روی مبل آرام سگرت میکشی

گریه کردم تو نبودی با خدایم منتظر

تا به کی اینگونه نا مردی بگو جان خودت

میشود آیا شوی روزی برایم منتظر

عکس هایم را جدا کردی ودادی دست من

رفتی وگفتی نشو حالا برایم منتظر

کاسه ابی گرفتم تا بریزم بعد تو

تا که بر گردی بیایی از برایم منتظر

گریه کردم پیش دروازه و دیدم ناگهان

جفت کفش یادگاری پیش پایم منتظر

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی و یکم فروردین 1390ساعت 14:57  توسط ویدا شریفی  | 

دوتا درخت كمي سبزه در كنار كسي

كنار آبي دريا كسي خمار كسي

نشسته دختركي روي ريگها تنها

نوشته مي كند ‹‹ هستم به انتظار كسي››

و باد ميرسد از دور دست ها نزديك

و مي برد به خودش شال يادگار كسي

و دختر حرف دلش را به باد مي گويد

كه باد قصد سفر كرده تا ديار كسي

ببر تو شال مرا با خودت به سمت شمال

بگو كه دختر دلباخت در قمار كسي

بگو كه دختر با يك طناب استاده

اگر كه خواست بيايد به پاي دار كسي

اگر كه لحظه هم پيش خويش فكر نمود

دوباره مي رسد او پاي انتظار كسي
+ نوشته شده در  سه شنبه سی ام فروردین 1390ساعت 9:20  توسط ویدا شریفی  |